در حوزهها برای کوبیدن فلسفه و عرفان، چکشهای متفاوتی دست میگیرند.
انحرافات گوناگونی را که در بعضی چیزها پدید آمده را به فلسفه و عرفان نسبت میدهند.
مثلا نسبتهای متفاوتی مثل کفر و ... میدادند و موافقان فلسفه اینقدر محکوم میشدند.
این ضربههای متفاوتی که به اینها میزدند، باعث میشد که این افراد یا خیلی قوی و محکم شوند
و با لشگر به میدان بیایند که اینها اغلب اگر عارف بودند، کمتر این کار را میکردند.
یا باید این افراد در لاک خود فرو میرفتند که این لاکها نیز متفاوت بود و آقای قاضی
در شدیدترین آنها بود و حتی در تاریکی خارج از شهر درس میداد.
حضرت آیتالله بهجت می فرمود: کسی نزد یکی از علمای نجف رفته و گفته بود
که من شاگرد مرحوم غروی کمپانی هستم.
آن عالم در جواب گفته بود آن درویش را میگویی؟! با اینکه فلسفه خواندن با درویشی از زمین
تا آسمان فرق دارد.
آن استاد با شنیدن این حرف گفته بود از درویشی چیزی به من نمیچسبد
مگر همین درس فلسفهای که میدهم.